تا دست خدا هست
تا مهربانیش بی انتهاست
تا می گویی خدایا ببخش ،
به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر ؟!
دیگر تو را چه نیاز به آدمها ؟!
تنها خودت باش و زیبا بمان
و بگذار با دیدنت
هر رهگذر ناامیدی
لبخندی بزند رو به آسمان
و زیرِ لب بگوید :
هنوز هم می شود از نو شروع کرد ...



تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 9:0 AM | نویسنده : آنجل |
در سفر عشق چنان گم شدم
کز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم ز دو عالم مجوي
کز ورق نام و نشان گم شدم
هيچ کسم نيز نبيند دگر
کز خطوات تن و جان گم شدم
جامه دران اشک فشان آمدم
رقص کنان نعره زنان گم شدم
چون همه از گم شدگي آمدند
گم شدگي جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعب
من سبک از بار گران گم شدم


تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 8:57 AM | نویسنده : آنجل |
از آدمها بت نسازید..
این خیانت است...
هم به خودتان ..هم به خودشان...!
خدایی می شوند که خدایی کردن نمی دانند!
و شما در آخر می شوید سر تا پا کافرِ خدای خود ساخته!!



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 13:46 PM | نویسنده : آنجل |

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا...

اما شیطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود...

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید ...

ریسمان  نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش ...

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی .

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته 

ها کمک نمی کرد.

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ 

وقت باز نمی شود.

شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:

" نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود. "

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند ؛

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی 

کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند ...

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را...

دختـر نخستین گره را باز کرد ...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی ...

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته

بود...



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 13:44 PM | نویسنده : آنجل |
بر شاخسار نگاه تو

       آشیانی ساخته ام

                و طواف می کنم

                     شکوفه های عاطفه را

                           و عادت کرده ام به ضرب آهنگ ِ

                                        نوازش ِ سرانگشتان ِ مهربانت

من همچون کبوتری

         جلد شاخسار توام

                 و چشمهایت که مرامی خواند

                         و نبض عشق که می تپد مدام

                                         از حرارت بی قراری ام



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 15:58 PM | نویسنده : آنجل |

برای عیدی امسالت

یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای از ماه را

و یک شاخه نیلوفر

سال تحویل می شود

و من برایت لبخند می زنم

سپاس که هستی ...



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 1:32 AM | نویسنده : آنجل |


سال در حال نوشدن است ...

زمين نفسي دوباره مي كشد ، برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زنند

پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره

من و تو كجا ايستاده ايم؟

سهم ما در این کائنات چيست؟

پيوند ما در دوباره شدن با چگونه است؟

به زمين سلام مي كنم و برای ابرها درود می فرستم

سال نو پیشاپیش مبارك



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 1:24 AM | نویسنده : آنجل |