راستش را بخواهی
فاجعه رفتن " تو " چیزی را تکان نداد
من هنوز هم چای می خورم

 کار می کنم
قدم می زنم, هستم اما
تلخ تر
تنهاتر
بی اعتمادتر...



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 0:13 AM | نویسنده : آنجل |
به زخمهایم می نگری؟!
درد ندارند دیگر...
روزی که رفتی،
مرگ تمام درد هایم را با خودش برد!
مرده ها درد نمی کشند!
حرف آخرم این است...
برنگرد دیگر!!
زنده ام نکن...



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 0:11 AM | نویسنده : آنجل |
سکـــــوت و صبــــــوری را به حساب ضــــعف و بی کســــی ام نگذار...

شاید هنوز به چیــــــــزهایی پای بندم؛ چیزهایی که تو یادت نمی آید!‬



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 0:9 AM | نویسنده : آنجل |
نبـــــودن هــایت را
با خیــــال بودنـت
بــه هـم بـافته ام
چـه ســنگین شده این شـــال گــردن
دارد بغضم را در گلو خفه می کند



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 0:5 AM | نویسنده : آنجل |

به من قول بده

در تمامی سالهایی که باقی مانده

تا ابد...

مواظب خودت باشی

دیگر نیستم که یاد آوریت کنم



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 11:44 PM | نویسنده : آنجل |

چقدر حرف بود و من فقط سکوت كردم... !

 داشتنت را سکوت کردم

 رفتنت را سکوت کردم

 انتظار بازگشتت را هم...!

حالا نوبت توست

 در سکوت به تماشا بنشین

سوختنم را ...!



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 11:20 PM | نویسنده : آنجل |

از قوی بودن خسته ام

 دلم شانه ات را می خواهد

 تکیه دهم به آن

وبی خیال همه ی دنیا 

دلتنگی هایم را ببارم



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 | 11:15 PM | نویسنده : آنجل |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.