شاید هوا آنقدر ابری نباشد که دلم هوای باریدن داشته باشد ولی می خواهد بنویسد تا نوشتن را فراموش نکند.

برایش الفبای پرواز را هجی می کنم و دلداری اش می دهم: اگر شکسته باشی هم می توانی پرواز کنی.

  

دارم می نویسم ، برای چه نمی دانم . اما حس غریبی دارم . بدون اینکه حتی کلمه ای در ذهنم باشد کلمات پشت سر هم نوشته می شوند ، به دلم می گویم: نوشتن را به یاد بیار . می دانی چند وقت است که برایم یک دل سیر ننوشته ای، دلم آرام گریه می کند.

 چقدر دوست دارم بخندد. خیلی وقت است که خنده اش را ندیده ام. دلم به حال این همه شکستگی هایش می سوزد. چقدر تنهاست!

تمام دلیل زنده بودنش ، نوشتن است ولی خیلی وقت است که نمی تواند بنویسد.

می ترسم این روزها از بی کسی و بی واژه ای دق کند!

به شکستگی هایش که نگاه می کنم ، به یاد می آورم تمام آن لحظه های غم انگیز را که صدای ترک خوردنش را می شنیدم .

 



تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 12:48 PM | نویسنده : آنجل |

نبــودن هایی هست که هیــچ بودنی جبرانشان نمی کند ...

غــم هایی هست که هیچ شــآدی نابودشـان نمی کند...

رفتن هایی هست که هیچ آمدنی ،جبرانشــان نمی کند ...

"اویــی" هست که تمام زندگــی است ....

که وقتــی نبــآشد ، من هم نیستــم ...!

و درست همینجاست که همه کار میکنــم جز زندگــی ... !



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 11:37 AM | نویسنده : آنجل |

دست در دست شب

 

گاهي

 

      بايد با چند سايه نفس كشيد

 

به خوابها حمله كرد

           و خاطرات را از چشمها شست

 

آنقدر با ستاره ها باريد

 

تا اشكها

 

سمفوني چك چكِ

 

اين شير را كامل كنند

 

حالا

 

        من به خوابهايت حمله مي كنم

 

و تمام خاطراتم را

            درپشت پرده چشمهايت مرور مي‌كنم

 

تا

     دستهاي من دوباره سبز شوند

 

و تو بماني

 

با چشمهايي پراز خاطره

 

كه شبيه هيچ شعري نيست



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 2:26 PM | نویسنده : آنجل |

نامت را که می نویسم

تشبیه و تمثیل و استعاره را گم می کنم!
به یاد چشمانت که می افتم
واژه های بکر آفتاب ندیده ام
در حرارت تابستان چشمان جادوییت
آب می شوند!
دوست دارم  ملودی خنده هایت

از آنسوی سیم و سکوت به گوش برسد

تا صدایم شبیه پرنده هایی شود
که از سفر دور آن ور دریا
به خانه بازگشته اند!
و پر شوم از "سمفونی نام تو" !

به چه فکر می کنی؟
مگر چه می شود که تا آخر دنیا از تو بنویسم
و تو
کمی نزدیکتر بایستی و برایم دست تکان بدهی؟
و فقط لبخند بزنی!

 می دانم
برای رسیدن به تو ... بعد شبهای دلهره و دوری
باید هزار و یک قصه ی ناب و نگفته برایت بگویم!
می دانم
پرستوی مهربان من!
برای همیشه ماندنت باید " آسمان"  باشم....



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 2:13 PM | نویسنده : آنجل |
خوشبختی داشتن کسی است

که بیشتراز خودش، تو را بخواهد

وبیشتر از تو هیچ نخواهد

وتو برایش تمام زندگی باشی...



تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 4:8 PM | نویسنده : آنجل |
در باران ...

  همه تندتر راه می روند

  تنها منم که ایستاده ام

  و
 با چشمانم به خاطراتمان فکر می کنم



تاريخ : سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 4:0 PM | نویسنده : آنجل |


تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 11:43 AM | نویسنده : آنجل |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.