X
تبلیغات
ارتباط انسان با فرشتگان


































ارتباط انسان با فرشتگان

یادم باشد و یادت نرود که من و تو برای یکبار کنار هم ایستادن ، هزاران بار افتادیم


تو عاشقانه دام گستردی ...و من بی پروا گرفتارت شدم

مدت هاست بر این باورم  که ما در زمان و مکانی فراتر از کنون

باهم رمز و رازی داشته ایم

واکنون تو گوشه ای از نقاب چهره برگرفته ای واندکی از مهر در کامم ریختی

دمی هم کلامم شدی و ترانه دوست داشتن را با من زمزمه نمودی

وعشق را به شیوه خودت وبا تمامی عقلت غوغا کردی

وتمام احساسم را به زانو نشاندی

اکنون که مشام جانم از عشق دیرینه ات پر شده ،تمام وجودم گره خورده به آستان محبتت

همچون  عشقه یا پیچکی،می پیچد و بالا می رود ،بالا می رود و می کشاند

دستهایم را به سمت و سوی آسمان ،پلکانی می شود

مابین این پیکر و آن جان آسمانی تو

و تو هرروز و هنوز عاشقانه دام می گستری و من ، بارها و بارها دوست دارم عاشقانه

گرفتارت  شوم ...  

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 11:25 PM توسط آنجل|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهامان دعا کردم...

پس از جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تورا از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با دقت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم با عشق گفتی که دلت حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و تو تنها برای دیدن آن تیله های رنگی دنیایت را رها کردی.

 همین بود اولین وآخرین حرفت که دنیای مرا آبی ساخت چون تیله هائی که هدیه داده بودی

و من بعد از عبور زیبایت از قلبم، حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس شوق بازکردم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 10:51 PM توسط آنجل|

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرامتر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 11:38 PM توسط آنجل|

کاش فرشتگان آسمان بداننددلتنگی ام به خاطر نبودن کسی نیست
اینبار بخاطر بودن کسی است که حواسش نیست ... نمی دانم شاید هم ...

سـخت است ،این هـمـه دل در دنیـا است کــه برایت تنگ می شود اما ...
اما دل تو چقدر بزرگ است ... براستی می دانی دلتنگی چیست؟
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 4:47 PM توسط آنجل|

دنياي قشنگي نيست...

آدم ها مثل رود خانه ها جاري اند،

زلال كه باشي سنگ هايت را مي بينند،برمي دارند و نشانه ميگيرند!

درست به سمت خودت...!

اما این دنیا را من زیبا خواهم کرد

مثل رود جاریم و زلال اما مسیر رودخانه را عوض کردم

تا فقط کسانی زلالی وسنگ هایم را ببینند

که کنارم بنشینند ... با خدای خود نجوا کنند وآرام شوند

نمی گذارم هیچکس به من نشانه برود ... هیچکس!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 2:17 PM توسط آنجل|

در قایق زندگیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود
زخم دستهایم را مرهم شد و شد پاروزن قایق تنهایی هایم
به او تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم
دوست داشتم برق چشمانش را مرهمی کند بر زخمهای دلم اما ....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بود ...
من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود
تحمل کردم و هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود
صبورانه باید جنگید ...
به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند 
باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود
جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زودتر قایقم را سبکتر کرده بودم...
اما می دانم ،هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش
به هیچ دل می بندند
با هیچ زندگی می کنند
به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 4:45 PM توسط آنجل|

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم

چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم

لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم

اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم

تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم

نه به اندیشه ی زیبا ،‌نه به احساس لطیف
که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم

تو به زیبایی دنیایِ که می اندیشی؟؟
من که تنها به تو، تنها به تو می اندیشم

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 9:46 AM توسط آنجل|


مطالب پيشين
» عشق را غوغا کردی
» تو را جدا کردم
» تا تو هستی
» دلتنگی
» دنياي قشنگي نيست...
» قایق تنهایی
»  دختر مهربانم ...
» چرا زهم بگریزیم
» همه تو
» تو را قدم زدم
Design By : Pars Skin