یادم باشد و یادت نرود که من و تو برای یکبار کنار هم ایستادن ، هزاران بار افتادیم
تو عاشقانه دام گستردی ...و من بی پروا گرفتارت شدم مدت هاست بر این باورم که ما در زمان و مکانی فراتر از کنون باهم رمز و رازی داشته ایم واکنون تو گوشه ای از نقاب چهره برگرفته ای واندکی از مهر در کامم ریختی دمی هم کلامم شدی و ترانه
دوست داشتن را با من زمزمه نمودی وعشق
را به شیوه خودت وبا تمامی عقلت غوغا کردی وتمام
احساسم را به زانو نشاندی اکنون که مشام جانم از عشق دیرینه ات پر شده ،تمام وجودم گره خورده به آستان
محبتت همچون عشقه یا پیچکی،می پیچد و بالا می رود ،بالا می رود و می
کشاند دستهایم را به سمت و سوی آسمان ،پلکانی می شود مابین این پیکر و آن جان آسمانی تو و تو هرروز و هنوز عاشقانه دام می گستری و من ، بارها و بارها دوست
دارم عاشقانه گرفتارت شوم ... شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهامان دعا کردم... پس از جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس،
تورا از بین
گل هایی که در تنهاییم روئید با دقت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم با عشق گفتی که دلت حیران
و سرگردان چشمانیست رویایی و تو تنها برای دیدن آن تیله های رنگی دنیایت را رها کردی. همین بود اولین وآخرین
حرفت که دنیای مرا آبی ساخت چون تیله هائی که هدیه داده بودی و من بعد از عبور زیبایت از قلبم، حریم چشمهایم را به روی اشکی
از جنس شوق بازکردم... آدم ها مثل رود خانه ها جاري اند، زلال كه باشي سنگ هايت را مي بينند،برمي دارند و نشانه ميگيرند! درست به سمت خودت...! اما این دنیا را من زیبا خواهم کرد مثل رود جاریم و زلال اما مسیر رودخانه را عوض کردم تا فقط کسانی زلالی وسنگ هایم را ببینند که کنارم بنشینند ... با خدای خود نجوا کنند وآرام شوند نمی گذارم هیچکس به من نشانه برود ... هیچکس! شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد همه ی روز به تصویر تو می پردازم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟ لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش نه به اندیشه ی زیبا ،نه به احساس لطیف تو به زیبایی دنیایِ که می اندیشی؟؟
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرامتر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
اینبار بخاطر بودن کسی است که حواسش نیست ... نمی دانم شاید هم ...
سـخت است ،این هـمـه دل در دنیـا است کــه برایت تنگ می شود اما ...
اما دل تو چقدر بزرگ است ... براستی می دانی دلتنگی چیست؟
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بود ...
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
من به افسانه نیما به تو می اندیشم
که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم
من که تنها به تو، تنها به تو می اندیشم
| Design By : Pars Skin |


